روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از انچه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود.
خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

!! پرواز را به خاطر بسپار .... پرنده مردنی است !!
پرنده را دوست دارم بدون قفس
عشق را دوست دارم بدون هوس
و تو را دوست دارم تا آخرين نفس
یک نفس مانده به دیدار سحر
چشم گل ،از شوق او تر می شود به کبوتران
تو بگو که پر بگیرند که چراغ های شب یکی یکی روشن می شوند
و دل من تاریک تاریک در زیبایی های شبانه آهسته اهسته
ستاره ها را می چینندتا خود بدرخشند
بذری ازعشق نشاندی تو بر این زردی گندم گونم
و یقین داشته باش
روی این مزرعه خشک وکویرآسایم
دو سیه ابر، پراز شرشرباران دارم

وقتی که مُردم، زیاد برایم پس از آن صدای ناقوس کلیسا را خواهی شنید که به عالمیان هشدار می دهد، از این دنیای فانی رخت بر بستم و پس از این دنیای پست، با موجودات پست تر خاکی همخانه خواهم شد.
اگر ابیات شعرم را می خوانی، هرگز به خاطر میاور دستی که آن را برنگاشته، چون تو را بسیار دوست می دارم.
بهتر است مرا در افکار شیرینت به دست فراموشی سپاری،
زیرا یادم ، خاطرت را پریشان خواهد کرد.
آه، اگر بگویم، نظری به شعرم بیافکن
آن زمان که ، شاید با خاک یکی شده باشم.
اما نه آن گونه که نام حقیرم زیاد بر زبانت جاری شود،
بگذار عشقت نیز با زندگیم فنا گردد،
تا مبادا، دنیا تو را در فغان من ببیند،
و بعد از رفتنم ، ما را به باد تمسخر گیرد.
"ویلیام شکسپیر"
ای کاش بی هیچ کلامی با هم همراه می شدیم.
و دست به دست پرستوهای مهاجر تا فراسوی ناکجا آباد زندگی پروازمی کردیم.
ای کاش با طنین با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان می لرزید.
دست هایمان را بلند می کردیم ودر پیشگاه معشوق همیشه جاودان طلب عمر و نیاز می کردیم
کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم، انگشت تعجب و حیرت به دهان بگیریم
ذره ای عشق
و تقدیمش می کردیم
کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت می کردیم
سهمی از آن تو و سهمی قطره ای مهربانی 
و کمی محبت و عاطفه
در دست هایمان می گذاشتیم برای من.
کاش زمانی که باران می بارید
قطره های باران ،دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا می داد
و به وسعت آسمان آبی آن ر
پاک و روشن می کرد.....













معنای زنده بودن من ،با تو بودن است.
نزدیک ،دور
سیر ، گرسنه
رها ، اسیر
دلتنگ ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مبادا !
مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو
در کنار تو مفهوم زندگی است.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو
همیشه با تو
برای تو
زیستن......






در انتهای ویرانی شب ، در ژرفای چاه عمیق سکوت سکوت آسمانی نگاهت مرا به اوج می رساند ، دستهایم را بگیر ، دورم کن از هیاهوی شهر پر فریب
می خواهم پرواز کنم .....تو تکیه گاه می شوی و من به تو تکیه می کنم تا روشن شوم
... دوستت دارم ای تکیه گاه من ...

اين روزها
گاهي براي فرار از اين همه دغدغه
پناه مي برم به كنج روزهاي شاد كودكيم
روزهايي كه سرشار از عطر خوش بيخيالي بودند
روزهايي كه لبالب از شادي؛ پاكي و بي آلايشي سپري شدند
همان روزهاي خواندن اولين نماز
روزهاي استجابت دعا به واسطه قلبي پاك!
و چقدر دلم ميخواهد دوباره دوباره دوباره
برگردم به همان روزها و
خدايم!
قول ميدهم اين بار قدرشان را بيشتر بدانم
و ديگر هرگز عجله اي براي زودتر بزرگ شدن نداشته باشم...
الهي!!!
مي روم در مقابل اين همه عظمت گل هاي بنفشه ي كنار باغچه ركوع مي كنند.سر به سجده كه مي گذارم حس قلبي دوباره در درونم زنده مي شود و آرامش وجودم را فرا مي گيرد....
وقتي باور بودن در ذهن خسته ام جايي براي بودن ندارد؛وقتي گناه مثل ريسماني گردن آويز روح پاك و انساني ام شده،زندگي مثل بن بستي همه ي هستي ام را در يك لحظه به نيستي مي رساند.
چشمان اشك آلودم را را مي گشايم موذن اذان مي گويد و خورشيد در پس شهر به اميد سپيده است. با خود مي گويم:او مرا مي خواند،به رسم بندگي آب را در سياهي جسم و روحم محو مي كنم و به سوي تو مي آيم ....
احساس زندگي در وجودم زنده مي شود و با اميد به سويت پر مي گشايم.ستايشت مي كنم،به ركوع
آن گاه كه خورشيد بر آسمان وجودت تابناك شود
آن گاه كه ابر هاي تيره از قله سترك وجودت رخت بر بندند... آن گاه خود را خواهي يافت !!
آن گاه كه شبنم شادي بر گونه ات بغلتد ،آن گاه توفان باور ذره ذره وجودت را در بر گيرد...
خود را خواهي يافت !!
آن گاه كه در آينه بنگري و هر آنچه را جز خود توست در آن نبيني ...
و آن چه مي بيني باور است و بس...آن گاه خوذ را خواهي يافت !!
همان گونه كه ماه افق را باور دارد ... همان گونه كه خورشيد درخشش را و همان گونه كه گل رايحه را
همان گونه كه زمستان آواز باران را باور دارد آري خود را خواهي يافت !!
زودتر از آن كه ستارگان در چشمان وجودت بدرخشند خود را خواهي يافت ...
پس باورت همين باشد و بس !!!
كاش آسمان حرف كوير را ميفهميد
و اشك خود را نثار گونههاي خشك او ميكرد
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها
قبل از پايين آمدن دستها، مستجاب ميشد
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را دست خزان نمسپرد
و اي كاش...
چه كسي مرا آنگونه مي خواند كه تو ؟!
گويش كدام اسم زيباتر از نام من است آنگاه كه "تو" صدايم مي كني؟!
بگذار هر كس هر چه مي خواهد صدا كند مرا . هر كه نداند ، تو كه مي داني من با كدام نام تعبير مي شوم.هر چه نباشد تو كاشف اين اسمي.تو كاشف عاشقانه ترين لهجه هاي صراحت نامي بي ترديد .به هر چه بگويي خوانده اند مرا . به هر چه بگويي تعبير و تشبيه كرده اند . اما آنچه تو
مي گويي ديگرست .ديگر گونه است .حسي ديگر دارد .از نامم خوشم مي آيد آنگونه كه تو مي خواني ام .از اسمم راضي مي شوم وقتي تو صدايم مي كني .از خودم .....تو را عاشق مي شوم وقتي صدايم مي كني ....
مرا به نام بخوان . 
مرا
به نام
بخوان !
حرفی بزن
***************** 
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
********
هر گاه بنده ای مرا بخواند ٬ آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم ...
اما شگفتا که بنده ام همه را چنان میخواند که گویی همه خدای اویند ٬ جز من ...!!



